شاعران بنام

 
 

حسین پناهی


   چه میهمانان بی دردسری هستند

   مردگان ...

   نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

   نه به حرفی دلی را آلوده

   تنها به شمعی قانعند

    و اندکی سکوت ...

برای تو



بــَـرآے تـــــــو…

 

نــِمـیـدآنـم چـِـطـور مـیگـُذَرد…!
 
امــآ بــــرآے مــن…
 
 
اِنـْگــآر…

خَـنـجـَر بـَـر گـَلـویـَم گــُذاشـتـہ انـد…

امــآ نـِمـیـبُـرنـد…
 
 

جملاتی زیبا از مرحوم حسین پناهی


عکس

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
حسین پناهی
.

 


.
.
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…
حسین پناهی
.
.
.
درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …
حسین پناهی
.
.
.
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟…
حسین پناهی
.
.
.
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
حسین پناهی
.
.
.
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
.
.
.
ما چیستیم ؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش میکند!
حسین پناهی
.
.
.
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه
حسین پناهی
.
.
.
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی
.
.
.
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
حسین پناهی
.
.
.
به من بگویید
فرزانه گانِ رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟
حسین پناهی
.
.
.
انسانم !
ساکت ، چون درخت سیب !
گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور ، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند ،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!
حسین پناهی
.
.
.
میزی برای کار ،
کاری برای تخت ،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،
این بود زندگی …
حسین پناهی
.
.
.
نیستیم !
به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم …
و بعد
دوباره باز
نیستیم
حسین پناهی
.
.
.
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو !
حسین پناهی
.
.
.
ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.
حسین پناهی
.
.
.
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
حسین پناهی

شعر کوچه مشیری


شعر کوچه اثر زنده یاد فریدون مشیری


   بي تو مهتاب شبي

      باز از آن كوچه گذشتم

         همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

           شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

               شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 


برای دانلود کوچه با صدای عبدالحسین مختاباد بر روی لینک دانلود کلیک کنید


لینک دانلود


برای دانلود کوچه با صدای آرش بر روی لینک دانلود کلیک کنید


لینک دانلود


مهستی گنجوی


مهستی گنجوی
 

آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوخت

وز شومی شوم نیمهٔ روم بسوخت

بر پای بُدم که شمع را بنشانم

آتش ز سر شمع همه موم بسوخت

 

شاه نعمت الله ولی


 
شاه نعمت‌الله ولی
 

هر چه گفتم عیان شود به خدا

پیر ما هم جوان شَود به خدا

در میخانه را گشاد یقین

ساقی عاشقان شود به خدا

هر چه گفتم همه چنان گردید

هر چه گویم همان شود به خدا

از سر ذوق این سخن گفتم

بشنو از من که آن شود به خدا

آینه گیش چشک می آرم

نور آن رو عیان شود به خدا

باز علم بلیغ می خوانم

این معانی بیان شود به خدا

گوش کن گفتهٔ خوش سید

این چنین آن چنان شود به خدا

 

حافظ


حافظ
 

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فردا آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا

فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی

به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری

بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم

ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش

که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست

ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش

مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

ز طرزی کن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر

تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم

وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست

که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید

مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است

نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است

که سنگ‌انداز هجران در کمین است

 

حافظ


الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

خاقانی


طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را

خوی تو یاری‌گر است یار بدآموز را

دستخوش تو منم دست جفا برگشای

بر دل من برگمار تیر جگردوز را

از پی آن را که شب پردهٔ راز من است

خواهم کز دود دل پرده کنم روز را

لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمان

راه برون بسته‌ام آه درون سوز را

دل چه شناسد که چیست قیمت سودای تو

قدر تو چه داند صدف در شب‌افروز را

گر اثر روی تو سوی گلستان رسد

باد صبا رد کند تحفهٔ نوروز را

تا دل خاقانی است از تو همی نگذرد

بو که درآرد به مهر آن دل کین توز را

ملک الشعرا بهار


یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن

یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را

یا که غبار پات را نور دودیده می کنم

یا به دو دیده می نهم پای تو نور دیده را

یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن

یا بستان و باز ده لعل لب مکیده را

کودک اشک من شود خاک‌نشین ز ناز تو

خاک‌نشین چرا کنی کودک نازدیده را؟

چهره به زر کشیده‌ام، بهر تو زر خریده‌ام

خواجه! به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را

گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی

کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟

بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان

یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را

گر دو جهان هوس بود، بی‌تو چه دسترس بود؟

باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم

ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

بوالعجبی شنیده ام، چیز ندیده دیده ام

این که فروغ دیده ام،دیده کند ندیده را

خیز، بهار خون‌جگر! جانب بوستان گذر

تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را

 

برای تو


واژه بـه واژه

دنبـال می ـکـنم تمـام آرامش و آرزو ـهـایـم را ...

امـا تـا انتهـایـش ... مـبـــادا  تو ر ـهـایـم کـــنی /.

زمستون

پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.

مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.



يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت

و زمان روي ستون فقرات گل ياس.


*سهراب سپهري*

ابر

م
 

یک تکه ابر کوچک
در آسمان آبی
چون قایقی سپید است
در بی کران دریا

ناگاه می درخشد
ناگاه ناپدید است
مانند ماجرای بود و نبودن ما...

ای یوسف خوش نام ما - مولوی

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ

ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من

این جان سرگردان من از گردش این آسیا

ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله

اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا

نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو

از چون مگو بی‌چون برو زیرا که جان را نیست جا

گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد

گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا

از سر دل بیرون نه‌ای بنمای رو کایینه‌ای

چون عشق را سرفتنه‌ای پیش تو آید فتنه‌ها

گویی مرا چون می‌روی گستاخ و افزون می‌روی

بنگر که در خون می‌روی آخر نگویی تا کجا

گفتم کز آتش‌های دل بر روی مفرش‌های دل

می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا

هر دم رسولی می‌رسد جان را گریبان می‌کشد

بر دل خیالی می‌دود یعنی به اصل خود بیا

دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو

نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

 

خیال تو

            

 پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

برگزیده از وبلاگ : طهـــــورا

http://tahoura.persianblog.ir

غزلی برای تو

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر  دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت   نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ،  بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

برگزیده از وبلاگ : ازآتش از لب تو

http://naserhamedi.persianblog.ir

منتظر

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم

اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر ِ نقد  ِ گناه بردارم

گناه  ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه  ِ هر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و  من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوض ِ  ماه بردارم

بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم

برگزیده از وبلاگ :ساده غزل

http://sadehghazal.persianblog.ir

شاعران

اشعار

جستجو در اشعار:

شاید

شاه

گیرم که باخته ام!!!

اما کسی جرات ندارد به من دست بزند


یا از صفحهء بازی بیرونم بیندازد


"شوخی نیست من شاه شطرنجم... " !!!



هدیه ی بزرگ به دیگران

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی.

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب

بزرگترین هدیه تو به دیگران


TaranehhaGroups www.Hamtarane.com

دمی باشاعران

خاقانی


افضل الدین بدیل بن علی نجار، خاقانی شروانی به سال 520 هجری

قمری در شروان زاده شد . مادرش کنیزی مسیحی بودکه به اسلام

گرویده بود و پدرش علی نجار که خاقانی در اشعارخود از وی

بسیار یاد کرده است . یکی از القاب او حقایقی است که در آغاز
ادامه نوشته

درحد یارانه ی خود حرف بزن

قصّه شنیدم که جوانی عَزَب

از مرض عشق شبی کرد تب

 

در دل خود کرد کمی جستجو

یافت در آن مهر یکی ماهرو ‏

 

دید که کار دلش  از کف شده‏

بهرۀ او رنج   مضاعف شده

http://www.bolfozool.blogfa.com/

وب : بوالفضول الشعرا

ادامه نوشته

دمی با شاعران

رهی معیری

ادامه نوشته

گراننانی ....

                  

  

 همینکه حاجی ارزانی سفر رفت

ببین، دیگ گرانی باز سر رفت!‏

دریغا، از وفاداران به سفره،

فقط نان مانده بود، آن نیز در رفت!‏

 

ادامه نوشته

دمی با شاعران

یما یوشیج

ادامه نوشته

فراق یار کجا و فراق یارانه کجا ؟.........

خبر رسید‌ که آمد به سر، گرانی‌ها

که کرد از سرِ مردم گذر ،گرانی‌ها

کناره کرد ز شهر و  ز ترس مسئولان

فرار کرد به کوه و کمر ،گرانی‌ها

دوباره مرغ نشان داد روی خوش ما را

رها شدیم از آن مایه سرگرانی‌ها

ادامه نوشته

می شود برگردی ؟

              

 قـلبم نـبودنـت را بــاور کــرده اسـت

 تنـهایـم ......

امــا گـونـه هـایـم رد نـبودنــت را حـس مـیـکند

 .........بــازگـــــــــــــــرد

تا رقیبان نا امید شوند و

 دوستان شاد

بهانه

همیشه نـــباید هـــمه چــــیز را تــــوضیح داد...

وقتی کـسی بـــرای نـــداشتنت  بهانه میگیرد

بهتر است او را هـــم نداشته باشی تا به نداشته هایت اضافــــه شود....

چقدر خوبی تو

   

آنقدر پیش این و آن از خوبــــــــی هایش گفتم

که وقتی سراغش را می گیرند شرم دارم بگویم تنهایــــــــم گذاشت

اگر کسی تورا دوست نداشت

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت
دلگیر  مباش که نه تو گنهکاری نه او
 او دلش برای پذیرش مهربانی تنگ است
گناه از او نیست
تو هم با تمام مهربانیت زیباترین معصوم دنیایی
پس خود را گنهکار نبین
 
من عیسی نامی میشناسم ده بیمار را در یک روز شفا داد و تنها یکی سپاسش گفت
من خدایی می شناسم ابر رحمتش به عمر زمین و زمان باریده‌
یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر می گویند
پس چرا می پنداری بهتر از آنچه عیسی و خدای عیسی را سپاس گفتند
از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند ؟

پس از ناسپاسی‌شان نرنج، اما برای شادی دلشان بکوش؛
 که با مهربانی روح تو آرام می گیرد
تو با مهرت بال و پر می گیری
خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد
دوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند
تو به پاس زیبایی عشق، عشق بورز
 

سهراب سپهری

تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود، گر نشود

حرفی نیست؛

اما...

نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!


(سهراب سپهری)

حسین پناهی

  چه میهمانان بی دردسری هستند

   مردگان ...

   نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

   نه به حرفی دلی را آلوده

   تنها به شمعی قانعند

    و اندکی سکوت ...



مهر
۱۳۹۱

نقیضه


آقای فراموش کار

آن چـه می خواهم بگویم باز یـادم می رود
آخـر ٍ هر جمله از آغاز یـــادم مـی رود

ســوژه در این مملکت باشد فراوان ،لاجرم
در سرودن غالـبا ایجاز یـادم مـــی رود

فـصل تابستان فـیوزٍ برق کشور می پــرد
در زمستان مشکلات گــاز یادم مـــی رود

من هواپیمای ایــرانم! که گاهی بی جهت،
می روم بالا ولی پرواز یادم مـــی رود

با عرب ها ارتباطم را دوچندان کرده ام
دوستـی با مردم قفقاز یادم مـــی رود

تازگی ها صادرات ٍ مغز دارم مــی کنم
واردات ٍ کشک و پشم و غاز یادم می رود

جاده ها را چند سالی طی نمودم تخته گاز
باز پیچ و شیب و دست انداز یادم می رود

در سفرهایم به هــــرمزگان نمی دانم چرا ،
می روم سمنان؟! ولی اهواز (۱) یادم می رود

دعــوی پیغمبری دارم ! کــتابم لیک نیست
جزوه می گویم، نـگو اعجاز یادم مــی رود

—————–
—————–
گفـتم ای آرام جان گـــر آب سر بالا رود
من که خیلی ساده ام آواز یادم مــی رود

“نـاظری” را دوست دارم باسبیل گنده اش
گر چه از ترس سبیلش جاز یادم مــی رود!

داورم ، شیر سماور را به خـوردم داده اند
لطف با این شیوه ی ابراز یادم مـی رود!

در موتور جز روغن “بهران” (۲) نمی ریزم ولی
خاک عالم بر سرم “تکتاز”(۳) یادم می رود

عصرها در حافظیه گلرخان را دیــده اید؟!
من که کلا خواجـه ی شیراز یادم مـــی رود

در قــرارم عدل را همواره سازم بـــرقرار
چون به مریم می رسم، مهناز یادم می رود!

“ای جوانان وطن جان ٍ من و جان شما!”(۴)
مصرع آخر چی بود…؟!

http://www.khaloorashed.com/

وب : راشد انصاری


شعری از خواجوی کرمانی


زتو با تو راز گویم به زبان بی زبانی

به تو از تو راه جویم به نشان بی نشانی

چه شوی زدیده پنهان که چو روز می نماید

رخ همچو آفتابت زنقاب آسمانی

تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی

تو چه آیت شریفی که منزه از بیانی

زتودیده چون بدزدم که تویی چراغ دیده

زتو کی کناره گیرم که تو در میان جانی

http://poempersia.blogfa.com/

   وب : شعر وشاعری

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
 با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب

                                        فروغ فرخزاد

چون سبوی تشنه

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
 زندگی را دوست می دارم
 مرگ را دشمن
 وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری

 

                                  مهدی اخوان ثالث

نقاش

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد!

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی،

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند...

                                           حسین پناهی

درقیر شب


دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است

 

                                     سهراب سپهری

بیگانه

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
هر ضربه انگشت او بر سینه خنجر میزند
ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده
 گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

                                               فریدون مشیری

هدیه دوست

گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است

 

                                          فریدون مشیری

مگسی

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است

ونه چون" نسبت سودش به ضرر یک به صد "  است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه مشهورش، تا به آن حد گندم!

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیـــرونـــم کرد

مگسی را کشتم ...

حسین پناهی /.

http://www.parichehr72.blogfa.com/

بگذازدرباران چشمت خیس باشم ......

بگذار در باران چشمت خيس باشم


شادابيم را از نگاه تو بگيرم


از مرگ مي‌ترسم نگاهم كن كه شايد


در بركه چشمان تو راحت بميرم


بگذار تا من جرعه اشكي بنوشم


حيف است خاك از اشك تو نمناك باشد


در گونه‌هاي خيس تو لب را بشويم


از گونه‌هايت بوسه‌هايم پاك باشد


امروز مي‌فهمم نگاه تو چه زيباست


ماهي ميان رود اشكي موج مي‌زد


پروانه احساس من پرواز مي‌كرد


دم از فضا ، از آسمان، از اوج مي‌زد


ديگر نمي‌خواهم تو چشمت را ببندي


بگذار تا عمري تماشاچي بمانم


سخت است يك روزي تو را ديگر نديدن


آن‌روز را حتي نمي‌خواهم بدانم


اشك تو را من قدر دنيا دوست دارم


اما نمي‌خواهم تو را گريان ببينم


با اشك شوقي شوق من را بيشتر كن


تا هر چه زيبايي است در آن ، آن ببينم

http://sokoot22.blogfa.com/

خواجوی کرمانی .....


زتو با تو راز گویم به زبان بی زبانی

به تو از تو راه جویم به نشان بی نشانی

چه شوی زدیده پنهان که چو روز می نماید

رخ همچو آفتابت زنقاب آسمانی

تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی

تو چه آیت شریفی که منزه از بیانی

زتودیده چون بدزدم که تویی چراغ دیده

زتو کی کناره گیرم که تو در میان جانی

http://poempersia.blogfa.com/

شکوفه اندوه

شکوفه اندوه

                  فروغ فرخزاد

وب : شعر و شاعری

ادامه نوشته

چشمه مهتاب

آنشب که مه به یاد تو در خواب رفته بود

دل بی صدا به کلبه مهتاب رفته بود

در قبله دوچشم تو دیدم که چون هلال

تا طاق آسمان دل محراب رفته بود

نیلوفر از شراب نگاهت قدح گرفت

آندم که عکس ماه تو در آب رفته بود

شور تپیدن از شعف جلوه نگار

در جام سینه همچو می ناب رفته بود

در بی کران چشم تو ساحل نبود و دل

در جستجوی گوهر نایاب رفته بود

وب : شعر وشاعری

باران .... چتر .... مادونفر ..... تنهایی

اولین روز بارانی را بخاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
 
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو!

بوی عیدی ....

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

خواننده: فرهاد مهرداد

وفا نکردی وکردم ...

وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم
شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم
كی ام، شكوفه اشكی كه در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نكردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نكردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی كه نبردم، ملامتی كه ندیدم
نبود از تو گریزی چنین كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نكردی و كردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

غزال غزل  ... وب : شعر وشاعر ... امیر

دیشب دلم هوای غزلهای تازه داشت

گلواژه های نو به گلستان شعر کاشت

در باغ خاطرم دل شوریده دامها

هر سو به عزم صید غزال غزل گماشت

عشقت قلم به دست شد و با خط خیال

در برگ برگ دفتر دل نام تو نگاشت

مهر رخت به لوح دلم مهر عشق زد

بر جان من برای ابد این نشانه کاشت

آری به باغ یاد تو در سایه خیال

دیشب دلم هوای غزلهای تازه داشت

نوروزمبارک باد ...  : وب ( عشق یعنی )

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
                                    ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
                                   تا که گلباران شود کلبه ی ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
                                  تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
                         چون سرشک اندر کنار بنشین بنشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
                              ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
                                تا که گلباران شود کلبه ی ویران من

بازآ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
                              چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام

                            بازآ چون گل در این بهار سر را بنه در سینه ام 

خواننده:استاد بنان

چهره مولا علی

جانا بيا به چهره مولاي ما ببين
بزم اَلَست و نغمة توحيد را نيوش
جام دل از سبويِ علي پر شراب كن
آنجا كه عشقِ رويِ علي شعله مي‌كشد
چون موي و روي حيدر كرّار و ذوالفقار
از شهسوارِ عرصةِ روز دلاوري
صهر نبي، ولي خدا، مرتضي علي
بنت اسد، حريم احد، شهسوار دين
روزي كه آفتاب شود تيره از كسوف
بر آن سري كه ساية زلف علي نشست
گوهر شناس، خاكِ درِ بوتراب را
بر شد علي به دوش پيمبر بروز فتح
شهره است در مَصاحِفِ پيغمبران علي
منصوب بر ولايت اسلاميان علي است
خواهي اگر زو صف علي با خبر شوي
خوان آيه‌هاي مُنزَل و نهج‌البلاغه را
در چشم ما زعين علي نور مي‌رسد
آنرا كه مدّعي است رها كن، برو، ممان
فردا كه پاي هر كه گرفتار چالشي است
آزادگان رسته ز اهوال رستخيز
اي دردمند، رَو ز درِ خانه علي
داراي كلبه‌اي زِ گل و فرش بوريا
ناظم زبان ببند و ز چشمان دل نگر
دايم عليست با حق و حقّ است با علي

 

آن بازتاب نور جمال خدا ببين
خنياگر ترانهِ قالو بلي ببين
در جام لعل فام جهاني صفا ببين
پيراهن صبوري ما را قبا ببين
دنياي كفر و عالم ايمان جدا ببين
اَبطالِ كفر طعمه تير بلا ببين
كشور گشاي مملكت لافتي ببين
مام و كنام و هيبت شير خدا ببين
از طلعت جمال علي مِهر را ببين
شأن و مقام و شوكت و فرِّ هُما ببين
در بوتة نظر ببر و كيميا ببين
همتاي مُهرِ ختمِ رُسُل جاي پا ببين
اسفار را بخوان، لغت «ايليا» ببين (1)
اِكمال و اِكتفا نگر و اِنّما ببين (2)
در سوره مباركه هل اَتي ببين
در اين دو قول، طرز فرود و فرا ببين
در قلب ما تموجّي از لام و يا ببين
ما را عليست رهبر و مولا بيا ببين
پويندگان راه علي را رها ببين
زير لواي خامس آل عبا ببين
دارو بجو، طبيب بخواه و شفا ببين
پوياي عرش در طرفِ كبريا ببين
كرّ و بيان به حالت مدح و ثنا ببين
زود آشنا مصاحِب دير آشنا ببين

1- حضرت علي در كتب عهدين با نام «ايليا» توصيف شده است.
2- آيه‌هاي 3 از سوره مائده: اليوم اكملت لكم دينكم ... و 43 از سوره رعد: قل كفي بالله شهيداً بيبني و بينكم و «من عنده علم الكتاب» ... و 55 از سوره مائده اِنّما وليّكم الله و رسوله و الَّذين آمنو الَّذين يقيمون الصّلوة و يؤتون الزّكوة

عجب قصاب خانه ایی است دنیا ....  

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
 زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است، زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است
 و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است، حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
 فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌، کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
 روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند، چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند... و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت."
(( احمد شاملو))
 

وقتش رسیده ....

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

 برگزیده از وبلاگ : گنجشکها تابوت نمی خواهند

http://www.foroodgah.blogfa.com

زمزمه ....

    زمـــــزمــه

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....

                                             برگزیده از وبلاگ : روایت تنهایی

                     http://revayatetanhayi.persianblog.ir

آن دم که با تو ام ...........و........ پشت پنجره

      آن دم که با تو  ام

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

برگزیده از وبلاگ : یک سبد آواز نو

http://sam.malakut.org

         پـشت پـنـجـره

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...

هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم 

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛ 

نـیـاورده ســت ؟

.....

هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم 

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

برگزیده از وبلاگ :  همسفـر بـا موج

http://hamsafarbamowj.persianblog.ir

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

...!

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من  نه این که مرا شعر تازه ای نیست  
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست          
درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غرل شبیه غزل های من شود              
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم       
اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است

                                              محمد علی بهمنی

معادله ی ما ...

      فاصله

آه!که چقدر فاصله ی ما دور است.

فکر میکنم هیچ وقت نرسی...

و من در کنار این دنیا تنها بمانم!

و تو همیشه منظره ی من باشی...

و در پیش چشم های من,

در سینه ی چشم انداز من,

قبله ی نگاه من...

و هیچ وقت نه در کنار چشم های من...!

هیچ وقت!

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو..

..تو را خواهم دید!

و آن گاه چه بگویم

به یک نابینا,یک بیگانه,یک دور دست...

که چه ها میبینم؟؟!

                                                      "دکتر علی شریعتی"

وب : برای تو...تقدیم به تو

دعوتنامه عروسی ...

دعوتنامه عروسی .......

 

آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست


با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است

لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ

معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه

با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید

البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها

پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است

پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی

دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان

پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر

هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید

در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب

کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه

چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید

ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک

دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید

لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست

از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید

البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای

پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید

حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری

با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید

کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟

با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور

بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید